تفسير سوره جمعه

منابع مقاله:

آشنائی با قرآن 7، ؛


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

يا ايها الذين امنوا اذا نودی للصلاة من يوم الجمعة فاسعوا الی ذکر الله‏و ذروا البيع ذلکم خير لکم ان کنتم تعلمون×فاذا قضيت الصلاة‏فانتشروا فی الارض و ابتغوا من فضل الله و اذکروا الله کثيرا لعلکم‏تفلحون×و اذا راوا تجارة او لهوا انفضوا اليها و ترکوک قائما قل ماعند الله خير من اللهو و من التجارة و الله خير الرازقين (1).

اين سه آيه قسمت آخر اين سوره مبارکه است که به نام سوره‏«جمعه‏»

ناميده می‏شود.جمعه به صورت جمعه هم تلفظ می‏شود.علت اينکه اين‏سوره را جمعه يا جمعه می‏نامند همين آيه‏ای است که در مورد نماز جمعه‏است.

ابتدا مقدمه‏ای برای شب و روز جمعه عرض کنم و آن اين است که دراسلام اعياد ساليانه داريم و عيد هفتگی.بعضی اعياد ساليانه نه به علت‏حادثه‏ای که در آن روزها واقع شده‏«عيد»ناميده شده است‏بلکه به اعتباروضع خاصی که در ايام سال دارد عيد اسلامی ناميده شده است مانند عيدفطر;و اعياد ديگری داريم که به مناسبتهای خاص است مثل مبعث ومولودها.عيد هفتگی که آن هم‏«عيد»ناميده می‏شود همين شبانه روزجمعه است.در جلسه پيش به مناسبت ديگری به اين مطلب اشاره کردم‏که در اسلام آن چيزی هم که عنوان عيد دارد باز از مراسم عبادت خالی‏نيست.عيد به معنای پايکوبی و مانند آن در اسلام نداريم.

شبانه روز جمعه اختصاصاتی دارد و برای يک سلسله عبادات‏اولويتی نسبت‏به ساير شب و روزها دارد که معمولا در کتابهايی که برای‏دعوات و زيارات نوشته‏اند ذکر شده است.برای يهوديها هم يک روزخاص روز هفته است که روز شنبه است و برای مسيحی‏ها روز يکشنبه.

قهرا اين يک وظيفه عمومی است‏برای همه مسلمين که اين اختصاص وخصوصيت جمعه را حفظ کنند.

در همه دنيا در هر هفته يک روز تعطيل است و يک چنين تعطيلی‏ای‏ضرورت دارد.البته ما در اسلام تصريحی نداريم که حتما شبانه روزجمعه را تعطيل کنيم;در همين آيات می‏خوانيم که به مردم اجازه داده شده‏است که بعد از مراسم جمعه باز به همان کارها و شغلهای خودشان به‏عنوان يک امر مباح بپردازند.ولی قهرا دستورهای خاصی که در روزجمعه هست مثل عبادتهای بدنی يا رفت و آمدها و صله رحم‏ها که اگر درجمعه صورت گيرد اجر و ثواب بيشتری دارد،اقتضا می‏کند که آن روزی‏که مسلمانها می‏خواهند تعطيل هفتگی خود قرار دهند همان روز جمعه‏باشد.

تغيير مبدا تاريخ در کشورهای اسلامی

از چيزهايی که مايه تاسف است اين است که در کشورهای اسلامی‏غير از ايران و عربستان سعودی و افغانستان-که گاهی در ايران خودمان‏هم اين زمزمه را بعضی از نويسندگان می‏کنند-تاريخ را تغيير داده‏اند.

اينها البته از دوران استعمار تاريخ خودشان را به تاريخ مسيحی تبديل‏کرده‏اند.از زمانی که کشور عثمانی که يک دولت نسبتا مستقل بود متلاشی‏شد و استعمار انگلستان و فرانسه و برخی کشورهای ديگر نفوذ کرد،يکی‏از کارهايی که کردند اين بود که تاريخ اسلامی و هجری را تبديل به تاريخ‏مسيحی کردند و هنوز هم به همان صورت است.شما الان اگر در مصر هم‏برويد که عاصمه کشورهای عربی اهل تسنن است ماههايشان ماههای‏فرنگی و تاريخشان تاريخ مسيحی است.برای آنها اينکه الآن سال 1354شمسی و يا 1397 قمری است مفهومی ندارد،آنها فقط سال 1976 رامی‏شناسند که مبدا ميلاد مسيح است.

البته اين،کار بسيار زشتی است.مردم اين شعارها را به جهت آثاری‏که در روح آنان می‏گذارد جزء فرهنگ می‏شمارند و حق هم دارند.امروزه‏در دنيا به يک سلسله مسائل که از بعضی جهات هيچ فرقی ندارد ولی ازاين نظر که عنصری از فرهنگ آن مردم است و در روحيه آن مردم اثرمی‏گذارد و بلکه روحيه آنان را تشکيل می‏دهد،فوق العاده اهميت‏می‏دهند.اگر گفته شود مثلا برای تعيين تاريخ يک نامه يا سند،ماهمين قدر می‏خواهيم بدانيم که در چه روزی بوده است و بنابراين بايدامری را مبدا قرار داد،ديگر چه فرق می‏کند که مبدا،ميلاد مسيح باشد ياهجرت پيامبر؟پاسخ اين است که برای آن کار هيچ فرقی نمی‏کند اما ازجنبه‏های ديگری فوق العاده فرق می‏کند.

شما اگر سراغ همين فرنگيها برويد می‏بينيد برای يک سنت‏بسيار بسيار کوچک،خود را به کشتن می‏دهند.ببينيد همين ايرانيهای‏خودمان برای اينکه سنتهای ايرانی و به قول خودشان فرهنگ ايرانی رابخواهند زنده کنند،کوشش می‏کنند کارهايی را که از اول اول خرافه‏محض بوده است زنده کنند،چون فکر می‏کنند که مليت ايرانی را بدون‏اينها نمی‏توان نگه داشت.مثلا تخم مرغ رنگ کردن در نوروز يک رسم‏ايرانی است.اين کار با اينکه کار چرندی است ولی می‏گويند برای اينکه‏اين رسم ايرانی و عمومی که همه مردم به آن خو گرفته‏اند به صورت يک‏مشخص روحی ايرانی از غير ايرانی باقی بماند اين رسم تخم مرغ‏رنگ کردن در نوروز را نگذاريد فراموش شود،آن را زنده نگه داريد.درمورد آتش شب چهارشنبه آخر سال-که نمونه‏ای از آتش‏پرستی‏های‏قديم است که نه تنها چيز خوبی نيست‏بلکه خيلی چيز بدی هم هست‏همين را می‏گويند فقط برای اينکه به قول اينها فرهنگ را(اين فرهنگ، معنايش علم و فلسفه نيست‏بلکه به معنی سنت است)بايد زنده نگه‏داشت.ولی همين آقايان وقتی که پای تاريخ به ميان می‏آيد می‏گويند حالاچه فرق دارد که ما مبدا تاريخ را مبدا مسيحی بگيريم يا مبدا اسلامی؟!

مساله تعطيلی جمعه

مساله تعطيلی جمعه هم از آن مسائلی است که در بعضی کشورهای‏اسلامی از وقتی که استعمار آمد آن را تغيير داد.مثلا در پاکستان انگليسيهااز زمان ورودشان به هند سعی کردند همه سنتهای آنها را به سنتهای‏خودشان تبديل کنند.از جمله اينکه روز تعطيل را از جمعه به يکشنبه‏تبديل کردند.هنوز هم در پاکستان همين طور است;اگر يک چيزی‏برگشت،عود دادنش به حالت اول بسيار مشکل است.پاکستان اساسا به‏نام اسلام مستقل شد،يعنی پاکستان در مقابل هندوستان هيچ جهتی برای اينکه يک واحد مستقل باشد نداشت مگر جهت روحی و معنوی و فکری‏و ايمانی که ما مسلمانيم و شما هندو هستيد و از نظر فرهنگ معنوی ازيکديگر جدا هستيم و نمی‏خواهيم با شما زندگی کنيم و می‏خواهيم‏مستقل شويم. در عين حال اينها که در مقابل هنديها آنقدر مقاومت کردندهنوز اين سنت مسيحی را در ميان خودشان حفظ کرده‏اند;مبدا سالشان‏مبدا مسيحی و تعطيل هفتگی آنها هم يکشنبه است.

اين را عرض می‏کنم برای اين که ما بايد توجه داشته باشيم به‏نغمه‏هايی که کم و بيش در مجله‏ها و در مقالات ادبی و به اصطلاح علمی‏و نيمه علمی شنيده می‏شود.می‏نويسند اين برای ايران سبب رکودکارهاست که تعطيلات خودمان را جمعه قرار بدهيم در حالی که اکثريت‏مردم دنيا که ما با آنها سر و کار داريم تعطيلاتشان يکشنبه است.آن وقت مامجبوريم که در هفته دو روز تعطيل داشته باشيم،روز جمعه به خاطرخودمان و روز يکشنبه برای اينکه دنيا تعطيلی دارد.پس ما برای اينکه‏کارمان بيشتر جريان داشته باشد،بياييم تعطيلی جمعه را تبديل به يکشنبه‏کنيم.درباره تاريخ هم می‏گويند:اکثريت مردم دنيا سال مسيحی را انتخاب‏کرده‏اند ولی ما سال هجری را انتخاب کرده‏ايم و اين اسباب زحمت است‏که ما تاريخ خودمان را به هجری بنويسيم و آنها به مسيحی،پس بياييم‏تاريخ هجری را به تاريخ مسيحی تبديل کنيم.اينها همه مقدمه جذب شدن‏و مقدمه هضم شدن فرهنگی در هاضمه ديگران است.

مطلب ديگر که اين آيه در آن مورد است نماز جمعه است.اساساجمعه و حتی اسم‏«جمعه‏»هم اسم اسلامی است‏يعنی قبل از اسلام اين‏روز به نام روز جمعه ناميده نمی‏شد;اسمهای ديگری ذکر کرده‏اند.خوداسلام اين اسم‏«جمعه‏»را گذاشت و چه اسم خوبی است.در ميان اسمهای‏هفته کلمه‏«سبت‏»(شنبه)ريشه يهودی دارد و کلمه‏«جمعه‏»يک لفظ عربی است و عربی الاصل است و اين نشان می‏دهد که چرا اين روز به نام‏جمعه ناميده شده است;به اين دليل که روز اجتماع مردم بوده است.درروزهای ديگر،هر کس به دنبال کار اختصاصی خودش است،و در مدارشخصی خودش می‏چرخد.يک روز در هفته به اين کار اختصاص داده‏شده است که افراد دور يکديگر جمع شوند.در ايام هفته هر کس در يک‏مسير و مداری است;روزی هم بايد باشد که افراد دور هم جمع شوند،روز اجتماع.برای اين روز يک کار بسيار بزرگ در اسلام تاسيس شد که‏فوق العاده کار مهمی بود و آن مساله‏«نماز جمعه‏»است.

نماز جمعه چه نمازی است؟نماز جمعه همان نماز ظهر است درروز جمعه با کيفيت‏خاصی و به عبارت ديگر نمازی است در روز جمعه‏جانشين نماز ظهر.نماز ظهر چهار رکعت است و نماز جمعه دو رکعت،ولی به جای آن دو رکعت ديگر،دو خطبه قرار داده شده است.در احاديث‏ائمه عليهم السلام اين تعبير به طور مکرر آمده است که فرموده‏اند:«جعلتا مکان‏الرکعتين‏» (2) دو خطبه جمعه جانشين آن دو رکعت‏شده است و نکته قابل‏توجه اين است که قرآن از آن دو خطبه با اينکه منبر و سخنرانی است،مانند نماز تعبير به‏«ذکر الله‏»کرده است.

نماز جماعت و نماز جمعه

در اينجا برخی خصوصيات نماز جماعت و نماز جمعه را ذکرمی‏کنم.می‏دانيم نماز جماعت در اسلام سنت‏بسيار مؤکدی است ولی‏مستحب است نه واجب،مگر اينکه به شکل اعراض از جماعت‏باشديعنی کسی به هيچ شکلی در هيچ جماعتی شرکت نکند که اين کارش‏حرام است و اگر زمانی باشد که حکومت،حکومت اسلامی باشد چنين‏فردی را مجبور به شرکت در جماعت می‏کنند.پيامبر اکرم صلی الله عليه و آله حتی‏قصد کردند که خانه کسانی را که اعراض از جماعت داشتند خراب کنند;

فرمودند:شرکت نکردن به طور مطلق در جماعت مسلمين نوعی نفاق‏است.به هر حال مساله نماز جماعت‏يکی از خصوصياتش اين است که‏فی حد ذاته مستحب است.

خصوصيت ديگر نماز جماعت اين است که نماز جماعت را به‏صورت متعدد هم می‏شود اقامه کرد;يعنی در يک شهر،مسجد هر محلی‏و مسجد جامع شهر هر کدام می‏توانند نماز جماعت مستقلی داشته باشند.

در شيعه‏گاهی يک مسجد ده تا نماز جماعت دارد که اين ديگر تقريبا نمازتفرقه است.برخی نماز جماعت‏های شيعه شده است نمازهای تفرقه،چون در بسياری از مساجد چندين نماز جماعت‏بر پا می‏شود.

خصوصيت‏سوم اين است که نماز جماعت‏با نماز فرادی اختلاف‏زيادی ندارد،همان نماز فرادی است که به صورت جمعی خوانده‏می‏شود و تفاوت فقط در اين جهت است که امام،قرائت‏يعنی حمد وسوره را می‏خواند و مامومين استماع می‏کنند.امام نيابت می‏کند از آنها درقرائت‏حمد و سوره.البته مامومين در حرکات و سکنات و اذکار و اورادهم بايد پيرو و تابع امام باشند،قبل از امام به رکوع نروند،قبل از امام به‏سجود نروند و ذکری نگويند.

ولی نماز جمعه يک نماز جماعت‏خاص است.اولين تفاوت آن بانماز جماعت اين است که واجب است،جز بر افرادی که عذر داشته باشندمثلا مريض باشند.همچنين بر زنان هم واجب نيست،مثل جهاد است که‏بر زنان،مريضها و مسافران و چند دسته ديگر واجب نيست ولی بر باقی‏مردان واجب است که شرکت کنند. فرق ديگر نماز جمعه با نماز جماعت اين است که بر خلاف نمازجماعت که در يک شهر مسجد هر محلی می‏تواند يک نماز جماعت‏داشته باشد، نماز جمعه را در يک شهر به صورت متعدد نمی‏شود اقامه‏کرد;يعنی يک نماز جمعه بايد اقامه شود و بس.اين که می‏گوييم يک شهر،ملاک يک شهر نيست.بر مکلفين اگر فاصله آنها از دوازده کيلومتر بيشترنيست،واجب است که شرکت کنند.اين را در نظر داشته باشيد که مردم‏قديم که پياده و يا با الاغ و اسب و قاطر می‏آمدند برای طی دوازده کيلومترحداقل دو ساعت در راه بودند.دو ساعت می‏رفتند و دو ساعت‏بر می‏گشتند که رفت و آمدشان چهار ساعت طول می‏کشيد.

مساله ديگر اين است که در فاصله کمتر از شش کيلومتر،تشکيل‏دادن نماز جمعه ديگر حرام است;يعنی اگر نماز جمعه‏ای در اين نقطه‏تشکيل می‏شود،تا شش کيلومتر کسی حق تشکيل نماز جمعه را ندارد.

آن وقت قهرا می‏شود يک نماز عمومی.وقتی که تا شعاع دو فرسخ،آمدن‏مردم واجب است و در شعاع يک فرسخ تشکيل دادن نماز جمعه ديگرحرام است و شرکت در نماز جمعه هم واجب است،معنايش اين می‏شودکه در هفته يک روز،همه مردم به استثنای معذورها و به استثنای زنها و به‏استثنای کسانی که وظيفه شرطه‏گری و مانند آن دارند که حضورشان درکوچه‏ها و خيابانها برای حفظ امنيت مردم لازم و ضروری است،در يک‏نماز عمومی شرکت می‏کنند.حتی زندانيهای شرعی واقعی را بايد اززندان تحت مراقبت مامورين بياورند و در نماز جمعه شرکت‏بدهند وپس از انجام نماز به زندان برگردانند.اين قدر اين کار ضروری است.

آيا اين فقط برای به جماعت‏خواندن يک نماز است؟خواندن نماز به‏جماعت که در تمام ايام هفته هست.البته می‏شود گفت اين هم خودش‏فلسفه‏ای است که هفته‏ای يک بار همه يک جماعت‏بخوانند.ولی اگر تنها فلسفه‏اش جماعت‏خواندن عمومی می‏بود،ديگر وضع نماز ظهر عوض‏نمی‏شد،تبديل به نماز جمعه نمی‏شد.تبديل شدنش چنانکه گفتيم به اين‏صورت است که چهار رکعت تبديل شده است‏به دو رکعت و به جای آن‏دو رکعت ديگر دو خطبه ايراد می‏شود.

يک وقت در سخنرانيهايی در سابق تحت عنوان‏«خطابه و منبر»

بحث کردم (3) و آنجا اين مطلب را گفتم که اسلام يگانه دينی است که‏سخنرانی جزء فريضه دين در آن قرار گرفته است و سر اينکه مساله خطابه‏و سخنرانی در اسلام نسبت‏به همه دنيا خيلی پيشرفت کرد-که البته درشيعه يک وجه علاوه‏ای هم دارد که مساله ذکر مصيبت امام حسين عليه السلام‏است-همين است که اساسا خطابه خواندن در متن اسلام و جزء عبادات‏اسلام است،خصوصا برای زمامداران و آن کسانی که می‏خواهند اقامه‏جماعت کنند. پيامبر اکرم صلی الله عليه و آله تا وقتی که در مکه بودند در حال خفازندگی می‏کردند و چون دائما در شکنجه بودند برايشان امکان تشکيل‏نماز جماعت نبود چه رسد به نماز جمعه،ولی هنوز وارد خود مدينه‏نشده بودند و در همين محلی که امروز«قبا»ناميده می‏شود چند روزی‏اقامت کرده بودند که جمعه رسيد;در همين محل مسجد قبا که الان درمدينه است، اولين جمعه در اسلام تاسيس شد.اين مسجد قبا خيلی‏مسجد عزيزی است‏برای اسلام. مسجدی است که قرآن به عظمت آن‏شهادت داده است:«لمسجد اسس علی التقوی من اول يوم‏»يعنی از اولين‏روزی که تاسيس شده است،هيچ غش و دغلی در کار آن نبوده است،برپايه تقوا اين مسجد تاسيس شده است.«لمسجد اسس علی التقوی من اول يوم‏احق ان تقوم فيه رجال يحبون ان يتطهروا و الله يحب المطهرين‏» (4).

پيامبر اکرم صلی الله عليه و آله خطبه‏های خود را بيشتر در همين نماز جمعه‏هاايراد می‏کرده‏اند و مسائل مهم را در نماز جمعه‏ها به مردم عرضه‏می‏داشتند.قسمت عمده خطبه‏های امير المؤمنين عليه السلام که در نهج البلاغه‏است‏خطبه‏هايی است که در نماز جمعه ايراد شده است.دلايل تاريخی براين امر زياد است که يکی را عرض می‏کنم.در يکی از خطبه‏ها هست که‏گفته‏اند آخرين خطبه‏ای است که امير المؤمنين عليه السلام به صورت خطبه‏يعنی در منبر ايراد کرده‏اند.البته کلمات امير المؤمنين منحصر به خطبه‏نيست.وصايا دارند يا مسائلی که در مجلسی بيان کرده‏اند و ضبط شده‏است.حضرت در آن خطبه آخر مردم را تحريض می‏کنند برای اينکه عليه‏معاويه حرکت کنند و بروند و خطر معاويه را برای مردم بازگو می‏کنند وبعد به ياد ياران باوفا و خالص گذشته خود می‏افتند.در همان منبرمی‏گويند:«اين عمار؟و اين ابن التيهان؟و اين ذو الشهادتين؟» (5) کجاست عمارياسر!يعنی ما حالا عمار ياسری نداريم،که وقتی حضرت اينها را گفتند وبه ياد اين دوستان خالصشان افتادند،در منبر شروع کردند به گريه کردن.

حضرت خيلی خطبه مؤثری در آنجا ايراد کردند به طوری که مردم‏فوق العاده گريستند و بعد از آن بود که عده زيادی هم حرکت کردند و به‏نخيله کوفه رفتند و در آنجا چادر و پرچم زدند و آماده شدند.تاريخ‏می‏نويسد:«فما دارت الجمعة حتی ضربه الملعون ابن ملجم‏» (6) اين جمعه به جمعه‏بعد نرسيد که ضربت ابن ملجم به حضرت وارد شد.اين نشان می‏دهد که‏خطبه مذکور در روز جمعه بوده است.

بعدها هم اين کار بوده است،منتها ديگران چون چنين قدرت وتوانايی را نداشته‏اند ديگر چيزی به نام خطبه و خطابه از آنها باقی نمانده‏است که قابل توجه باشد.در دوره ابو بکر نماز جمعه اقامه می‏شد وهمچنين در دوره عمر.

از جمله خصوصيات خلافت عثمان اين است که شايد دو سه روزبود که خليفه شده بود روز جمعه پيش آمد.بالای منبر رفت.چشمش که‏به جمعيت افتاد زبانش بند آمد.نتوانست‏سخنی بگويد و پايين آمد.وقتی‏پايين آمد اين جمله را گفت:«انتم الی امام عادل احوج منکم الی امام خطيب‏» (7) شما به يک پيشوای عادل بيشتر احتياج داريد تا به يک پيشوای سخنور.

مروان حکم گفت:اگر همين دو کلمه را بالای منبر گفته بودی خيلی‏خطيب خوبی بودی;يعنی خوب بود همين دو کلمه را بالای منبرمی‏گفتی،چرا پايين گفتی؟البته او نه عادل بود و نه خطيب،ادعايی بود که‏می‏کرد.

پی‏نوشتها

1.جمعه/9-11.

2.وسائل الشيعه،ج 7/ص 331.

3.[اين سخنرانی در کتاب ده گفتار چاپ شده است.]

4.توبه/108.

5.نهج البلاغه،خطبه 182.

6.مناقب،ج 3/ص 194.

7.شرح نهج البلاغه ابن ابی الحديد،ج 13/ص 13.